کتاب پارسا

آقای ابراهیمی در کتاب پارسا
نمی‌دونم آقای ابراهیمی رو  -که تا مدت‌ها فامیلش هم نمی‌دونستم-  از چه زمانی می‌شناسم. احتمالا سال ۸۳ یا ۸۴ بود که اولین بار وارد مغازش شدم و حتی یادم نمیاد اولین کتابی که ازش خریدم چی بود. اما این رو خوب یادمه که طی سال‌های بعدش «کتاب پارسا» تبدیل به یکی از مأمن‌های من شده… [ادامه مطلب]

حتی در مرگ کاش پیروز باشی

دیروز دمنتور رسما فعالیت‌هاش رو متوقف کرد. البته این اولین‌ باری نیست که این اتفاق می‌افته، اما احتمال خیلی زیاد آخرین بار باشه. چند سال پیش که این اتفاق افتاده بود، حس و حال مشابه و در عین حال متفاوتی داشتم. «ناراحتی» حس مشترک اون روز و امروز منه. با این حال جنس این ناراحتی… [ادامه مطلب]

این خفته‌ی در کمین

یک ماه پیش خوش‌خواب از بینمان رفت. سه چهار سال بود (شاید هم بیشتر) که او را می‌‌شناختم ولی فقط یک بار دیده بودمش. در همان مراسم عروسی خاطره‌انگیز پارسال. پسر خوبی بود. خیلی‌‌خیلی خوب. جزو معدود پسرهایی بود که حاضر بودم روی همه‌چیزش قسم بخورم. رفت. در یک تصادف غافلگیرکننده. جوانی که بعد از… [ادامه مطلب]